هفته ی پیش هفته ی بسیار خوبی بود به دلیل اینکه عروسی داداش ابوذر با نجمه جون بود. عروسی با شکوه خیلی خاصی برگزار شد چه شکلی بگم همه چیز خوب و کامل بود فقط جای عزیز دلمان یعنی عمو فیض الله خالی بود
از زنعموی عزیزم هم بسیار سپاس گذارم
ریحانه جونممم که از اول تا آخر با لباس عروسش دنبال عروس بود یه بارم که عروس رفت با صدای بچگونه ی شیرینش میگفت: عروس کجاست![]()
من زیاد نمیتونم چیزی درباره ی عروسی بنویسم چون آبجی گفته من میخوام بنویسم تازه نذاشت عکس ریحانه جونم رو بذارم گفت خودم میخوام بذارم. ما هم گفتیم به روی چشم
درباره ی زندگی هم چیزه خاصی نیست که بگم داره میگذره. تنها چیزی هم که هر روز برامون تازگی داره کلمات و واژه های جدید ریحانه هستش هر روز با شعرای قشنگ شادابی خاصی رو به خونه میبخشه
وقتی میاد خونه ی ما همه همسایه ها میفهمن که عزیز دلم خونمونه چون صدای خاله زهرا گفتنش و خنده هاش تا همه ی خونه ها میره. ای جونم تازه زیاد واژه ها رو هم جابه جا میگه. به دائی مهدی میگه تو دختر بدی هستی حتی به امامزاده هم میگفت تو دختر بدی هستی!!!!!!!!!!!!!
برو بالا رو میگه برو پائین و زیاد چیزا رو همین شکلی میگه. ولی امروز داشت همه رو درست میگفت. من موندم همه ی قیدا رو هم تو جملاتش به کار میبره مثلا میگه بابا برو من بعدا میام یا اینکه میگه منم همینطور. فکر کنم تیکه کلامشم "منم همیطور" باشه!!!!!!!
از دانشگاه هم خبر خاصی نیست انقدر وقتمون تو این کلاسا میگذره دیگه وقتی برای رسیدن به کارامون نداریم فقط تو این دو هفته یه ذره شلوغ بازی درآوردیم چون دو تا از دوستان یکی عروسی کرو دیگری هم نامزد. ایشالله همه ی جونامون خوشبخت بشن.
سر درس متون فقه بودیم یکی از آقایان فرمود چرا به مرد اجازه نمیدن بیشتر از 4 زن بگیره
!!!!!!!!!!!!! منم گفتم ایشالله براتون تصویبش میکنیم !!!!!!!! بعدش گفتم اگه تونستی زندگی برای یکیشون هم فراهم کنی این اجازه رو به شما میدیم. نمیدونم این آدما به چی فکری میکنن
؟؟؟؟![]()
تو این ترمم که ماشالله مدنیمون درباره ی حقوق خانواده (نامزدی و ازدواج و طلاق) هستش متون فقهمونم درباره ی همینه دیگه هیچی عروسیه اهل خانواده و دوستان و همسایگان هم که تو این ترمه ماشالله!!!!!!!!!!!! الان دیگه من سرشار از حقوق کودکان و زنان هستم
میبینید چه ذوقی دارم به اون حدی رسیده که نمیخوام دربارش حرف بزنم![]()
دوستان عزیزم فکر نکنم دیگه بتونم زودتر از این یعنی ۲ هفته یه بار پست بذارم چون اصلا برام وقتی نمونده. چون علاقه ی زیادی به دانشگاه رفتن دارم ...![]()
تصورکنید برا یه درس ۲ واحدی ۳ روز بری دانشگاه (دیگه خود مدرسس) تازه چندتا درسمون این شکلیه! ولی خدا رو شکر ترم خوبی هستش چون استادای شادی داریم![]()
وای خدای من یادمه یه روز سوار آسانسور دانشکده شدم. یه مردی هم با من سوار شد. در بسته نمیشد از هر دو طرف نباید جلوی چشمی ایستاد. من خوب ایستاده بودم ولی اون جلوی چشمی بود. بعدشم هی به من میگفت تو جلوش ایستادی ! منم میگفتم تو!!!!!!!!! تا اینکه اومد جلو تا کلید رو دوباره بزنه در بسته شد. من گفتم دیدی دیدی تو جلوی چشمی رو گرفته بودی. اونم میگفت نه تو!!!!!!!!!!!!!!!!!
چشتون روز بد نبینه تا آسانسور ایستاد و ما پیاده شدیم کلی دانشجو ریختن رو سر مرده و هی میگفتن استاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم که دیگه هیچی سرخ شدم و در یه چشم به هم زدن فرار کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
داداش ابوذر داره داماد میشه
هفته ی بعد عروسیه
![]()
![]()
![]()
اینو گذاشتم که به عشق پی ببرید!!!!!!!!!!!!!!!!!
ایشالله عموی عزیزم تا اون موقع آزاد بشه دلم آرام می گیرد ز یاد زاده زهرا
ایشالله سریعتر لحظه ی دیدار برسه![]()
![]()
دلم پیشش اسیر است آن مه زیبا رخ والا
همان روزی که صاحب برد ما را در حریم امن
زبانم بست بر ذکری که نبود نامی از آقا
توسل به یار و توکل به اصلش راه آروم شدنه
به امید دیدار![]()
![]()
...
دست و دلم بگیر تا. مست قضایت نشوم
دور مگیرم از وجود. جذب سرای تو شوم
مرا عمری ست دل کندن. بر این دنیای بی مقدار
مرا صبری ست بر بالا. چنین محنت. همی آوار
وجودش کرد مسجودم. همو روشنگر دادار
همو کز لطف ذکرش. دل هماره می شود هشیار
همان ربی که دل آرام گیرد. بهر او بسیار
همان نوری که دیده کرد بر هستی. چنین بیدار
دلم آرام می گیرد. ز وصل و برق زلف یار
مرا تنها مذار ای اصل دل. بنیانگر غفار
توآگاهی که من بی تو. همان زار پریشانم
پناهم ده که دل جز بر سرایت. هیچ ننشانم
الهی توکلت بک.....
یا ارحم الراحمین....
یا اجود الاجودین.......
یا انیس قلوب المسلمین...
احاط به فی قلب الحقیر المسکین......
یسمع کلامی..........
یا الله........
الهی عاملنا بفضلک.........
اللهم فک کل اسیر
گفتم تو این پستم یه یادی از خاطرات شیرین دوران بچگی تا الان کنم .از دوران تحصیلی ابتدایی خاطره ی خاصی ندارم چون با معلما خوب بودیم و خوش و از اون مهمتر همش 20 میگرفتیم .ولی با ریاضی مشکل اساسی داشتم تنها سالی که معدلم 20 نشد سال دوم ابتدایی بود که فقط ریاضیمو 19.75 گرفتم (چه حرصی داره برا آدم).عین بچه مثبتام از سال سوم ابتدائی وارد کنفرانس های استانی و کشوری شدیم و تو دوسال رتبه ی دوم رو گرفتم (که تا سوم دبیرستان هر سال شرکت کردم: خداوکیلی فعالیت رو ببین)
خارج مدرسه خیلی خوش بودیم هر روز منو و دوستام که همسن بودیم برا بازی از خونه میزدیم بیرون اونم چی از ساعت 3 تا 9 شب بعضی وقتام میرفتیم خونه زهرا دو طبقه بالاتر و خوراکمون این بود که بریم در بالایی کمد(دیدید که چه ارتفاعی داره) از اونجا بپریم رو تشکای فنر دار .بعضی وقتام که خیلی اونجا بودیم تا وقتی خاله بیاد اونجا رو تمییز میکردیم اونم چی همه ی جوراب اینا و هرچیزی که ریز بود رو پشت پشتی قائم میکردم . اونام 3 ساعت دنبالش میگشتن
شیرین ترین خاطره ام کارتون میتیکومان بود ![]()
دوران راهنمایی که مدرسه زندان اوین بود ولی خداوکیلی بهترین دوستان برا اون دوران بود . بهترین خاطراتمم جالبه برا زنگ ریاضی بود اونم برا معلمش .درسمم خیلی خوب بود .سال سومم کنفرانس ادبیات درمورد نیما یوشیج بود رو ارائه کردیم جاتون خالی رتبه ی اول. یادمه یه بار برا استقلال با دوستم یه کتک کاری اساسی کردم .پرسپولیس قهرمان شده بود بچه هامون پرچم آبی رو ورداشته بودن(بی انصافا) سوراخ سوراخ کرده بودن جالبه منم که ریاضیم جالب نبود فردای همون روز امتحانم 19.75 شد .وای سال سوم یکی از بچه ها کنارم بود فکر کنم کمترین نمره ای که ازمن تقلب گرفت 7 نمره بود (من خوب تقلب میرسونم ولی اصلا نمیتونم تقلب کنم) .همش خونه ی پریسا بودم و تیکه کلامم "چه ربطی داره" یعنی استدلال ریاضی هم میگفتن من این اصطلاح رو به کار میبردم!!!!!!!!!!!!
دبیرستان به جز سوم با پیش نمره فاجعه . سال دوم به عنوان شرترین کلاس مدرسه و نفر 25 از 26 نفر تو انضباط شدم دلیلش : کلاس ما دفتر قدیمی مدرسه بود. عزیزان هم یادشون رفته بود زنگ رو قطع کنن فقط روش نایلون کشیده بودن. ما هم تا چند هفته ی اول بچه ها رو زود تعطیل میکردیم (خیلی خوش بودیم) تا اینکه یکی از معلمان عزیز لومون داد .تا پیش انضباطم خوب نبود چون تقریبا همه ی روزا دیر میرفتم .بسکتبال خیلی خوب بود با کاپیتانی من 2 بار قهرمان و یه بارم دوم شدیم .برا همین هرسال میبردنمون توچال (بهترین) منم خیلی با ریاضی خوب بودم همش کلاس ریاضیم به بسکتبال میخورد یه روزم معلمه منو دیده بود که بعد از برگشتن از مسابقه دارم ساندویچ میخورم برگشته به بچه ها گفته این خیلی ریاضیش خوبه برا من ساندیوچم میخوره .سال سوم و پیش به خاطر کنکور متحول اساسی شدم ولی از شادیم کم نکردم![]()
پیش دانشگاهی دیدیم با استادایی که برامون آوردن به هیچ جایی نمیرسیم زدم بیرون خودم درس خوندم بهترین خاطره از مدرسه رفتن به مشهد تو بهمن ماه سال کنکور بود .فکر کنید یه گروه دوستی همه با هم برید مسافرت
سال سومم رتبه اول تو روانشناسی رو آوردیم که اطلاعات داورا از ما کمتر بود![]()
یادش بخیر با ملیحه یه بار کلاس ریاضی رو پیچوندیم رفتیم خونشون فوتبال دیدیم استقلال بدجور بازی کرد(افتضاح) ![]()
خودمونو خفه کردیم تا دانشگاه ...
دوستان خیلی طولانی شد انشالله در آینده![]()


